جوک جدید

خرید بک لینک
خبر چو محرم او نیست بی خبر شو و مست چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت وجود تیره او را دگر چه سود کند 937 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد بجز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند که جان عاشق چون تیغ عشق برباید هزار جان مقدس به شکر آن بنهند هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین ز دست کوته ناید هوای سرو بلند برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می خند و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون نبوده است چنو خود به حرمت پیوند اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا گشای دیده دیگر و این دو را بربند کز این نظر دو هزاران هزار چون من و تو به هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند اگر به دیده من غیر آن جمال آید بکنده باد مرا هر دو دیده ها به کلند بصیرت همه مردان مرد عاجز شد کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند دریغ پرده هستی خدای برکندی چنانک آن در خیبر علی حیدر کند که تا بدیدی دیده که پنج نوبت او هزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند 938 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد خنک کسی که به گفتار رازدار بود ز عرش تا به ثری ذره ذره گویااند که داند آنک به ادراک عرش وار بود سخن ز علم خدا و عمل خدای کند وگر ز ما طلبی کار کار کار بود چو مرغکان ابابیل لشکری شکنند به پیش لشکر پنهان چه کارزار بود چو پشه سر شاهی برد که نمرودست یقین شود که نهان در سلاحدار بود چو یک سواره مه را سپر دو نیم شود سنان دیده احمد چه دلگذار بود تو صورتی طلبی زین سخن که دست نهی دهم به دست تو گر دست دستیار بود 939 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود که جان تویی و دگر جمله نقش و نام بود اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید چه زهره دارد کان چهره را غلام بود اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است بدانک بی رخ معشوق ما حرام بود به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد جداییست و ملاقات بی نظام بود شراب لطف خداوند را کرانی نیست وگر کرانه نماید قصور جام بود به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود تو جام هستی خود را برو قوامی ده که آن شراب قدیمست و باقوام بود هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش بگفت باقی گفتم بهل که وام بود رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا برای پختن هر عاشقی که خام بود هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست سلامتی همه تاراج آن سلام بود
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehdi بازدید: 211 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد 663 تویی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد 664 دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ماتم نگردد اگر فاسق بود زاهد کنندش وگر زاهد بود بلعم نگردد چو یابد نردبان بر چرخ شادی ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد چو خرمشاه عشق از دل برون جست که باشد که خوش و خرم نگردد ز سایه طره های درهم او ز هر همسایه ای درهم نگردد بکن توبه ز گفتار ار چه توبه از آن توبه شکن محکم نگردد 665 خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی شادی دهان کس نخندد تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی تعظیم هرگز سر نخنبد تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد تو آدینه بوی او وقت خطبه نه ز آدینه جدا چون روز شنبد نگر آخر دمی در نحن اقرب نظر را تا نجنباند نجنبد خیالی خوش دهد دل زان بنازد خیالی زشت آرد دل بتندد بر او مسخره آمد دل و جان گه از صله گه از سیلیش رندد مزن سیلی چنانک گیج گردم ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند خمش تا درس گوید آن زبانی که لا باشد به پیشش صد مهند اگر گویی تو نی را هی خمش کن بگوید با لبش گو ای موید 666 چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده ست آن که او یاری ندارد به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد ز خر رست و روان شد پابرهنه به گلزاری که آن خاری ندارد
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehdi بازدید: 170 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:14

صفحه بندی